مهاجرت و حقوق زنان
نوشته در اصل لینک:http://natashagodwin.blogspot.de/2011/09/blog-post_26.html
همخانه جدید من سه روز در هفته به کلاس زبان می رود تا یک مقداری ترسش از مواجهه با امریکایی ها بریزد. گرچه زبانش بد نیست ولی به اندازه کافی اعتماد به نفس ندارد که بتواند با آنها حرف بزند. گرچه دفعه اول ممکن است حرف او را نفهمند ولی بعد از اینکه بفهمند او خارجی است تلاش می کنند تا متوجه منظور او شوند و یا این که طوری آهسته حرف بزنند که او هم بتواند متوجه حرف های آنها بشود. چیزی که خیلی در بدو ورود یک مهاجر مهم است این است که از خانه خارج شود و سعی کند که با مردم ارتباط برقرار کند. وقتی که مادر من اینجا بود هر زمانی که سرم را از او بر می گرداندم می دیدم که دارد شکسته بسته با یکی صحبت می کند و حتی بعضی وقت ها با مردم دوست می شد و آنها را برای شام و یا نهار به خانه دعوت می کرد. در همین بازاری که نزدیک خانه مان است دو تا دوست پیدا کرد که یکی از آنها خانمی است که صاحب یک فروشگاه بزرگ شکلات است و مادرم هر روز به او سر می زد و با هم صحبت می کردند و حتی همین الآن هم با ایمیل با هم در ارتباط هستند و او به مادرم گفته است که هر زمانی که به امریکا آمدی بیا در همین فروشگاه من کار کن. یکی دیگر هم یک خانم آلمانی و شوهرش بود که حتی شام و نهار هم به خانه همدیگر رفتیم. البته گرچه مادرم با او آلمانی صحبت می کرد ولی شوهرش امریکایی است و بالاخره مجبور بود انگلیسی هم حرف بزند. ولی این همخانه من اصلا از خانه بیرون نمی رود و فقط سه روز در هفته به کلاس زبان می رود و بقیه وقت ها در اطاقش سریال ایرانی نگاه می کند و یا با دوستان و فامیل هایش چت می کند. دیروز بالاخره با اصرار او را از خانه بیرون کشیدم و با هم به سینما رفتیم. راستش می ترسم اگر به همین صورت پیش برود دچار افسردگی شود و دیگر خیلی برایش سخت می شود که به جامعه جدیدی که به آن آمده است خو بگیرد.
دیروز به او گفتم اگر از خانه بیرون نمی روی پس اصلا برای چه به امریکا آمده ای؟ وقتی که آدم از خانه بیرون نرود دیگر چه فرقی میان بندر عباس و تهران و سنفرانسیسکو وجود دارد؟ فقط اینترنت پر سرعت فرق آنها است که اگر توسط آنها بخواهد فامیل ها و دوستانش را ببیند هر چقدر هم که سرعت اینترنت بالا باشد باز هم پهنای باند و کیفیت دیدن و شنیدن در رویارویی مستقیم به مراتب بیشتر از چت و استفاده از دوربین وب است. خود من هم وقتی که تازه به امریکا آمده بودم با اینکه در میان ایرانی ها بودم ولی باز هم ترجیح می دادم که در خانه بمانم و با امریکایی ها مواجه نشوم. اگر تلفن زنگ می زد و پشت خط یک امریکایی بود و می بایست انگلیسی صحبت کنم آنقدر می ترسیدم که اسهال می گرفتم. در مجموع یک منطقه امن روانی برای خودم ساخته بودم و سعی می کردم که از آن خارج نشوم و برای همین وقتی که خودم را در جامعه تنها احساس می کردم عدم امنیت و اعتماد به نفس طوری بر من غالب می شد که حتی کارهای معمولی خودم را هم فراموش می کردم. مثلا آنقدر از پشت در ماندن می ترسیدم که یک بار که از خانه بیرون رفته بودم کلید خانه در جیبم بود ولی من گمان کردم که آن کلید مربوط به جای دیگری است و تا دیروقت در خیابان منتظر ایستادم تا همسر سابقم از شیفت بیمارستان به خانه برگردد و وقتی که او آمد و خیالم راحت شد تازه متوجه شدم که در تمام چهار ساعتی که در پشت در منتظر ایستاده بودم کلید خانه در جیبم بوده است و من آنقدر به اتفاق پشت در ماندن در ذهنم یقین داشتم که کلید را می دیدم و گمان می کردم که این کلید متعلق به جای دیگری است. خوشبختانه به مرور زمان بهتر شدم و زمانی که کار پیدا کردم با وجود اینکه هنوز می ترسیدم ولی مجبور بودم که از منطقه امن ذهنی خود بیرون بیایم و با جامعه رودررو شوم. کار من هم طوری بود که می بایست به خانه های مردم بروم و کامپیوتر آنها را درست کنم و همین باعث شد که من به مرور زمان ترسم از امریکایی ها بریزد و بتوانم تا حدودی با آنها ارتباط برقرار کنم.
برای همین من الآن می فهمم که یک نفر تازه وارد با چه چالشهایی روبرو است و می توانم احساسات آنها را درک کنم. از یک طرف بلاتکلیفی و مسئله پیدا شدن کار ذهن را درگیر می کند و از طرف دیگر آدم اصلا می ترسد که برای گرفتن کار با یک امریکایی صحبت کند. تا زمانی هم که آدم کار پیدا نکرده است اصلا دلش نمی خواهد که برای تفریح از خانه بیرون برود چون هم ذهنش درگیر است و لذت نمی برد و هم این که باید حواسش به مخارجش باشد زیرا تا زمانی که کار پیدا نکرده است هر دلار هم می تواند ارزشمند باشد. ولی از طرف دیگر در خانه ماندن هم می تواند افسردگی به همراه بیاورد و باعث شود که منطقه امن روانی یک مهاجر هر روز تنگ تر و محدود تر از قبل شود. اینجا است که آدم باید دل را به دریا بزند و خود را در دل جامعه جدید ول کند. گرچه سخت است ولی شدنی است و مثل این است که آدم دارد در یک صحنه تئاتر بازی می کند. یاید فکر کنید که یک کودک و یا یک آدم عقب مانده ذهنی هستید که تازه می خواهید وارد جامعه شوید. باید منش و شخصیت واقعی خودتان را در این صحنه نمایش فراموش کنید تا برای شما توقعات ذهنی مرتبط با آن ایجاد نشود. طبیعی است مثلا وقتی که به یک مغازه ساندویچ فروشی مراجعه می کنید و خواسته خودتان را می گویید فروشنده متوجه منظور شما نمی شود. شما دوباره و سه باره تکرار می کنید و او باز هم متوجه نمی شود. سپس با دست نشان می دهید و آخر سر هم او یک چیز اشتباهی به شما می دهد و برای اینکه فقط به این ماجرای گفتگوی نا امید کننده پایان دهید آن چیزی را که دوست ندارید می گیرید و تشکر می کنید. شما پیش خود فکر می کنید که من درست حرف زدم پس برای چه او حرف من را نفهمید و این مسئله اعتماد به نفس شما را به شدت کاهش می دهد. واقعیت این است که حتی اگر سطح زبان انگلیسی شما خوب هم باشد تا یک مدتی آنها متوجه حرف شما نمی شوند زیرا طرز بیان حروف انگلیسی در امریکا با آن چه که ما در کلاسهای زبان در ایران می خوانیم متفاوت است. البته رفتن به کلاس زبان برای یاد گرفتن معانی کلمات و گرامر صحیح بسیار مفید و ضروری است ولی به هر حال مدتی طول می کشد تا فرم حنجره شما به شکلی تغییر کند که صداهای قابل فهم برای امریکایی ها از آن خارج شود.
نکات دیگری هم وجود دارد که ندانستن آن برای یک مهاجر باعث کندی روند پیشرفت او می شود. برای همین کسی که مطالب وبلاگ من را خوانده باشد تا حدود زیادی به این نکات ویژه آشنایی دارد. مثلا همخانه من که مطالب مهاجرتی من را نخوانده است رفتارهایی در جمع دارد که در ایران عادی است ولی متاسفانه من نمی توانم به طور مستقیم به او تذکر دهم که یاید نکته های ظریفی را در امریکا رعایت کند. مثلا وقتی او از در یک فروشگاه وارد و یا خارج می شود آن را برای عقبی خود نگه نمی دارد و یا وقتی کسی در را برای او نگه می دارد تشکر نمی کند. این حرکت در امریکا بسیار زشت است و چون آنها نمی دانند که او از یک فرهنگ دیگری به جامعه امریکا وارد شده است این عمل را نشانه بی نزاکتی می دانند و ممکن است نسبت به آن عکس العمل منفی نشان دهند. و یا این که یک نفر در امریکا مخصوصا دخترها حتما باید در مواجهه با دیگران لبخند بزنند و مخصوصا وقتی که با یک فروشنده و یا مردم مواجهه می شوند دیدن قیافه عبوس رایج در ایران باعث می شود که آنها فکر کنند آن فرد از یک چیزی ناراحت است و یا اینکه فرد بدجنس و شروری است. در مجموع امریکایی ها از دیدن یک قیافه بدون لبخند اصلا خوششان نمی آید و ممکن است طوری رفتار کنند که به تازه مهاجر از همه جا بی خبر بر بخورد و اعتماد به نفس او را بیش از پیش از بین ببرد. متاسفانه شرایط در ایران طوری است که دخترها مجبور هستند مثل سگ هار رفتار کنند تا مبادا طرف مقابل به فکر سوء استفاده از آنها بیفتد و مثلا اگر کسی به یک دختری بگوید که چقدر روسری و یا لباس شما زیبا است ممکن است که پاچه آدم را بگیرد. در حالی که در امریکا مردم به طور پیوسته از همدیگر تعریف می کنند و این کار را پسندیده و خوب می دانند. اگر در امریکا یک نفر به یک دختر بگوید که چقدر کلاه شما زیبا است خوشحال می شود و تشکر می کند ولی اگر یک نفر در جواب آن فرد اخم کند و یا اصلا به روی خودش نیاورد نشانه بی نزاکتی او است. در حالی که در ایران اگر یک رهگذر چنین حرفی را به یک دختر بزند حالت متلک دارد و دختر هم می گوید گمشو بی شعور و یا اینکه در بهترین حالت اصلا به روی خودش نمی آورد و می رود.
مسئله دیگری که من در همخانه ام می بینم و نمی توانم به او گوشزد کنم این است که فاصله خودش را با مردم حفظ نمی کند و مثلا اگر در یک فروشگاهی خرید می کند و می خواهد از کنار یک فردی که ایستاده است عبور کند خودش را به او می زند و بدون معذرت خواهی می گذرد. آن امریکایی اگر خیلی صبور باشد در دلش فحش می دهد و در غیر این صورت با صدای بلند به آن فردی که چنین کرده است فحش می دهد. اگر شما به طور اتفاقی با یک نفر برخورد کنید حتما باید برگردید و از او معذرت خواهی کنید و با لبخند از او دلجویی کنید. وقتی هم که در یک جایی ایستاده اید و می بینید که یک نفر می خواهد از کنار شما عبور کند باید حتما به گوشه بیایید و راه را برای عبور او باز کنید زیرا یک امریکایی اگر راه عبورش تنگ باشد آنقدر منتظر می ماند تا به اندازه کافی راه باز بشود و یا اینکه با صدای بلند معذرت خواهی می کند که شما راه را برایش باز کنید. اگر شما همچنان بی توجه باشید آنها این مسئله را به عنوان بی نزاکتی شما به حساب می آورند. در ایران همه به همدیگر می ماسند و عبور می کنند و مثلا اگر در یک فروشگاه کسی بخواهد عبور کند بدون اینکه حرفی بزند راه خودش را باز می کند و حتی معامله خودش را هم به دیگران می مالد و می رود و یا اگر زن باشد از پستانهایش به عنوان راه باز کن استفاده می کند. در امریکا هرگز چنین اتفاقی نمی افتد و همه فاصله خود را با دیگران به اندازه طول یک دست رعایت می کنند. البته من قبلا هم از چسبیده شدن به مردم خوشم نمی آمد ولی الآن دیگر پس از مدت پنج سال حتی دیدن این مسئله برایم غیر قابل تحمل شده است. متاسفانه مهاجر جدیدی که قبلا در مورد این مسائل آموزش کافی ندیده است از همه جا بی خبر است و بر طبق روال عادی جامعه ایران رفتار می کند و دیدن عکس العمل نامطلوب دیگران او را آزار می دهد بدون اینکه هرگز متوجه شوند که علت این رفتارها چیست. یا این که وقتی در امریکا یک فروشنده در حال حرف زندن با یک فرد دیگری است اصلا جواب سوال شما را نمی دهد تا زمانی که کارش با فرد قبلی تمام شود و سپس به شما اشاره کند. شما ممکن است دچار سرخوردگی شوید که سوالتان بدون پاسخ مانده است و اصلا خبر ندارید که به خاطر ناآگاهی از قوانین جامعه جدید دچار خطا شده اید و سوالتان را در زمان نامناسبی پرسیده اید.
اصولا جامعه ایران برای زن ها بسیار نا امن و پر مخاطره است و برای همین آنها مجبور هستند که برای در امان ماندن از تعارض مردها خودشان را تا جایی که امکان دارد ایمن کنند. جامعه ایران نیز به جای اینکه مردها را آموزش دهد تا به زنان تجاوز نکنند زنان را تحت فشار می گذارند تا هر چه بیشتر خودشان را بپوشانند و یا اینکه مثل سگ هار رفتار کنند تا مبادا یک مرد فکر تعارض به او در مغزش خطور کند. درست مثل یک جنگل بکری که در آن حیوانات وحشی زندگی می کنند و شما مجبور هستید برای دفاع از خودتان کاملا هوشیار باشید و طوری رفتار کنید که توسط حیوانات درنده خو شکار نشوید. مردها هم در جامعه ایران طوری تربیت می شوند که اگر یک دختر تنها را در یک جایی گیر بیاورند و کاری با او نکنند همه به او می گویند خاک بر آن سرت کنند که اینقدر بی عرضه هستی و هیچ کسی نمی گوید که آیا آن دختر هم تمایلی به ایجاد روابط دیپلماتیک داشته است یا خیر. جامعه ایران طوری است که مردها حق خودشان می دانند که از نعمت لذت بردن از یک زن برخوردار شوند بدون اینکه اصلا برایشان مهم باشد که آن زن کیست. خداوند هم که گفته است ما زن را برای آرامش و خوشی مرد آفریده ایم و یک مهر تایید بر این طرز تفکر زده است. بنابراین یک مرد در ایران وقتی که زنی را در حال عبور می بیند تمام کوشش خودش را به خرج می دهد که حتی اگر شده با یک تماس بدنی و یا یک متلک لذتی از او ببرد و بگذرد. زن ها هم تا جایی که برایشان امکان دارد خودشان را در برابر این لذت جویی ایمن می کنند زیرا لذت دیپلماتیک زن فقط در شرایطی است که فرد مورد نظر خودشان را بشناسند و با او رابطه احساسی برقرار کنند و یا اینکه لااقل تمایلی برای برقراری این نوع ارتباط داشته باشند در غیر این صورت هر گونه تماس دیپلماتیک به آنها از نظر روانی آسیب جدی می رساند و خودشان را در معرض سوء استفاده و یا تجاوز دیپلماتیک می بینند. وقتی که یک دختر و یا پسر از چنین جامعه ای به امریکا می آیند باید حتما مورد آموزش قرار بگیرند و مدتی هم طول خواهد کشید که به شرایط جدید خود عادت کنند.
دختری که از ایران به امریکا مهاجرت می کند تا مدت ها هنوز گمان می کند که همه می خواهند به او تجاوز کنند و رفتارش بسیار بسته و تدافعی است و این نوع رفتار با یک امریکایی باعث می شود که آنها آن دختر را بی نزاکت به حساب بیاورند. به عنوان مثال در امریکا یک پسر می تواند به یک دختر پیشنهاد بدهد که شام را با هم بیرون بروند و یا بگوید که از او خوشش آمده است و یک دختر هم با لبخند و آرامش به او می گوید که آیا دلش می خواهد این کار را بکند و یا دلش نمی خواهد. علت اینجا است که آن دختر خیالش راحت است که هیچ فردی نمی تواند به او تعارض کند و قانون از او حمایت می کند. وقتی هم که یک پسر از ایران به امریکا مهاجرت می کند گمان می کند که هر کسی را که در خیابان دید که مثلا کونش معلوم است می تواند برود و خودش را به او بچسباند و اصلا خبر ندارد که این کار جرم است و نه تنها او را به زندان می اندازند بلکه حتی ممکن است او را به کشور خودش برگردانند. در امریکا بر خلاف ایران این مردها هستند که باید مواظب رفتار خودشان باشند و کسی به زنها نگفته است که به خاطر اینکه مورد تجاوز قرار نگیرید خودتان را بپوشانید بلکه به مردها آموزش داده اند که تجاور کردن و یا سوء استفاده از یک انسان دیگر جرم است و مجازات سنگین دارد. البته آدم خلاف کار هم در امریکا وجود دارد ولی به هرحال آن فردی که این کار را می کند مثل دزدی از بانک می داند که دارد دچار جرم و جنایت می شود و نمی گوید چون پاهای آن خانم لخت بود من هم تحریک شدم و رفتم فلان کار را با او کردم. به نظر من افرادی که به امریکا مهاجرت می کنند حتما باید در این زمینه ها آموزش داده شوند و آگاهی های لازم را کسب کنند تا دچار مشکلاتی که حاصل تفاوت های فرهنگی در این زمینه است نشوند. حتی ممکن است بسیاری از این رفتارها مثل چسبانیدن معامله خود به دیگران و یا مالاندن خود به زنها در مکان های عمومی و تاکسی و اتوبوس در ایران عادی باشد ولی چنین کارهایی در امریکا جرم به حساب می آید و مجازات های سنگینی به همراه دارد. البته اگر زمانی جامعه زنان ایران هم بتوانند قدرتی پیدا کنند و کسی برایشان تره خرد کند شاید به مرور زمان این فرهنگ در ایران هم جا بیفتد و زن ها در جامعه احساس آرامش روانی کنند و مجبور نباشند که در خیابان و تاکسی و اتوبوس سوزن به دستشان بگیرند تا آن را به بدن مردهایی که خودشان را به آنها می مالند فرو کنند. البته این عمل هم در نوع خودش وحشیگری است ولی جامعه برای آنها راه دیگری باقی نگذاشته است.
من دیگر باید برای نهار به بیرون از شرکت بروم. از دیشب پیتزا در یخچال داریم که فکر کنم امروز ظهر به خانه بروم و آن را بخورم. فعلا همخانه من روزها می خوابد و شب ها بیدار است و برای همین می توانیم شیفتی از خانه استفاده کنیم. راستی امروز با با مدیر کارگزینی در مورد اضافه حقوقم هم صحبت کردم و گفت که چند ماه دیگر آن را اعمال می کند. البته شاید منظورش این بود که احتمالا تا چند ماه دیگر من را با اردنگی اخراج می کنند!
نوشته در اصل لینک:http://natashagodwin.blogspot.de/2011/09/blog-post_26.html
«فلک به مردم نادان دهد زمام مراد، تو اهل دانش وفضلی، همین گناهت بس».